ه‍.ش. ۱۳۹۳ آذر ۶, پنجشنبه

تقدیم به پنج‌شنبه‌ی بد

یکـ|   آخرین پست این وبلاگ مربوط به حدود ۱۰ ماه پیش است؛ شامل کلماتی درهم و برهم، درباره جَنگِ زیست‌جهانِ سردِ بیرون و زیست‌جهانِ درون که زور می‌زند گرم بماند. حالا دَه ماه گذشته، بی‌که هیچ اصلاحی در هیچ امری صورت بگیرد، دروناً و بیروناً، اما زمان از دست‌رفته به هیئت یک صدا، یک بو، یک کلمه یا حتی یک اسم کار خودش را می‌کند. 

دو|   از ۱۲-۱۳ سالگی، ۱۰ روز نمایشگاه کتاب برایم به منزله جشنِ بی‌کران بود. مدرسه را به هر ضرب‌و‌زوری تق‌و‌لق می‌کردم و با مانتو-شلوار پارچه‌ای مدرسه و کوله‌ی آویزان لیست تدارک‌دیده‌شده‌‌ی طولِ سال را توی مشتم، ته جیب، محکم نگه می‌داشتم و ناشرها را به ترتیب حروف الفبا دور می‌زدم. یکی دو سال پیش که دخترکی را با لباس مدرسه توی کتابفروشی ثالث دیدم، تازه فهمیدم چرا کتابفروش‌ها عادت به دیدن این صحنه ندارند؛ بچه مدرسه‌ای‌ها معمولاً باید توی کوچه دنبال هم بدوند، توی اتوبوس هارهار بخندند، به همدیگر حرف‌های گنده بزنند و کتاب‌های درسی‌شان را توی جوب آب پرپر کنند. هیچ بچه‌ مدرسه‌ای سالمی جایش پشت استند‌های کتابفروشی‌ها نیست. بنابراین سوال «واسه خودت می‌خوای؟» احمقانه هست اما حکمتی دارد. همان روزها، سه سال پشتِ سر هم، مسئول غرفه انتشارات نیلوفر پسری لاغر و کوتاه‌قد بود که همکارش صدایش می‌کرد «آزاد». موهای فرفری بلندش را -نه خیلی محکم- از پشت می‌بست. لیستم را که جلویش گرفتم، نگاهی انداخت و از زیر میز جلوی غرفه چیزهایی دستم داد و بعد بی هیچ مقدمه‌ای گفت: «این را که می‌خوانی قبلش آن را بخوان، بعد اگر دوست داشتی آن یکی را هم بخوان، آن‌یکی را که دوست داشته‌باشی، فلان را هم دوست خواهی‌داشت، فلان را که بخوانی، تازه می‌فهمی از اول باید بهمان می‌خواندی، بهمان را می‌خوانی و بعد یک‌هو به خودت می‌آیی می‌بینی داری بیسار را می‌خوانی و ...» شک ندارم که این سلسه‌مراتب «این را بخوان و آن را بخوان»‌اش یک ربعی طول کشید و من هم عین یک ربع را با چشم‌های هیجان‌زده به دهانش نگاه می‌کردم و سعی‌ می‌کردم به ذهن بسپارم. از همان روز «آقای آزاد» یک کاراکتر شد. نسخه‌ای از بابالنگ‌دراز، که فقط می‌خواهد به تو زندگی یاد بدهد، به سخت و آسانش کار ندارد، فقط می‌خواهد متوجه شوی پا که در این راه گذاشتی، هیچ‌وقت «خوب» نخواهی بود، چون همیشه فلان و بهمانی هست که سِرّی دارد و تو هنوز آن را نخوانده‌ای و تا که بخوانی تازه می‌فهمی باید چیز دیگری می‌خواندی.

پی‌نوشتـ|   خواستم قبل از اینکه بنشینم سرِ کار، بروم از «خانه شاعران جهان» چیزی بخوانم، خوردم به اسم «آزاد عندلیبی»، نه عندلیبی را بار اول بود که می‌خواندم نه آزاد را اولین بار بود که می‌شنیدم بعد از آن سال‌ها. اما پنج‌شنبه‌ی بد، یک «آقای آزاد» کم دارد، که برای خستگی در کردن روی پنجه‌ی پا بلند شود و به سقف نگاهی بیندازد.

ه‍.ش. ۱۳۹۲ دی ۱۱, چهارشنبه

تقدیم به «آن بیرون»

این تجربه‌ی عجیبی است. عجیب و هرگزعادی‌نشونده. اینکه بَست بنشینی توی خانه و مثلا یک هفته، ده روز یا هر چقدر که لازم بود از خانه بیرون نروی. تحت هیچ عنوانی. قطع ارتباط با «آن بیرون» کم‌کم ساعت و روز که هیچ، فصل را هم برایت علی‌السویه می کند، آنقدر که اگر دوستی اس‌ام‌اس بزند که جایی حوالی کریمخان شب خوبی دارد و از سردی هوا بگوید، نگاهی به شوفاژ بیندازی و با خودت بگویی «امسال زمستان اصلن آنطور که باید سرد نبود» بعد بفهمی دنیا با همه‌ی بالا-پایین کردن‌های به‌ظاهر بااهمیتش چقدر زود می‌تواند فراموشت شود، همین که بنشینی توی این چهاردیواری و خودت را با کلمه و صدا سرگرم کنی، خودبه‌خود محو می‌شود، می‌رود و پشت سرش را هم نگاه نمی‌کند. گاهی صدایش از اخبار می‌آید، از «آن سرِ خانه»، کمی از انفجارها و انتحارها می‌گوید و بعد انگار که خودش هم حوصله‌اش سررفته باشد از این همه خبرِ تکراریِ بی‌خاصیت که دیگر وجدان هیچ‌کس را هیچ تکان نمی‌دهد، سریع بحث را می‌بندد و باز راهش را از تو جدا می‌کند. از تو که مصمم نشسته‌ای «این سرِ خانه» و از لابه‌لای کتاب‌ها و صداها دنبال «چیزی» می‌گردی و به‌طرز مضحکی شعله‌ی امیدت را می‌پایی.

پی‌نوشت یکـ|   این چهار خط بنا بود تقدیم شود به آفتابِ هنوز‌نیامده‌رفته‌ی دی ماه، که خوب روز را شب می‌کند و شب را وانمی‌دهد
پی‌نوشت دو|   این اتفاق در یک لحظه افتاد. در لحظه‌ی مرور «خیابان یک طرفه» والتر بنیامین که بدون دخالت دست مصادف شد با صدای جیم‌ موریسون که سال‌ها بود نشنیده بودم بگوید «کاروان مرا ببر ... » و حالا داشت به خواستِ شافلِ آی‌تیونز می‌گفت. درست در لحظه‌ای که والتربنیامین از «آن رفته‌ی دوست‌داشتنی» می‌گوید. این اگر معجزه نیست پس چیست؟ پی‌نوشت دو را بشنوید

ه‍.ش. ۱۳۹۲ تیر ۶, پنجشنبه

تقدیم به مکعب

اتاق عجیب‌ترین مفهوم ساخت بشر است. آنقدر عجیب که من را، که یک شب توی خواب به خودم گفته‌بودم کم‌تر حرف‌بزن و بیشتر فکر‌کن، دوباره نشانده مقابل یک صفحه‌ی خالی و انگشت‌ها را به‌طرز دردناکی قفل کرده به صفحه‌کلید. یکی می‌نویسد و ده‌تا پاک می‌کند.
اتاق خالی‌ترین و انباشته‌ترین فضای انسانی است، چهار تا دیواری که نه بو دارند، نه صدا و نه رنگ و بی همه‌ی این‌ها قابلیتی شگفت‌انگیز دارند در جای‌دادن همه‌ی رنگ‌ها و بوها و صداهای عالم لابه‌لای درزهاشان. همین می‌شود که وقتی برای اولین بار به پنجره‌ی یک اتاق پرده آویختی و اولین میخ را بر جدارش نشاندی دیگر از دستش خلاصی نخواهی‌داشت. «اتاق» می‌شود ضمیمه‌ی یک گوشه‌ی ذهنت همان موقع که برای اولین بار روی کَفَش دراز کشیدی و صورتت را یک‌وری چسباندی به فرش و آرام فکر‌کردی و گریه. حتما هم که یادت می‌ماند تا آن سر دنیا هم که بروی دیگر نه این اتاق دورانداختنی است نه این زمزمه‌ی ناله‌مانند که از لابه‌لای آرماتورهای سقف طبقه‌ی پایین به گوش می‌رسد.
با همه‌ی این روزمره‌هاست که اتاق آرام‌آرام خودش را تبدیل به «تو» می‌کند تا یک روز چشم باز کنی و ببینی صبح‌ها اوست که پرده را کنار می‌زند، به گلدان کنار پنجره آب می‌دهد، به انتهای کوچه خیره می‌شود و به خودش قول می‌دهد فردا روز بهتری باشد.


پی‌نوشتـ|   از آن روزی که این اتاق، صورت زرد و چشم‌های خیره‌ی پروست را از آن هشت نفر هدیه گرفت، دیگر توی پوست خودش نمی‌گنجد. مدام سعی می‌کند به خاطر بیاورد همین‌ «جا» نبود که مارسل زاده شد؟ کسی توی گوشش نگفت خدا بزرگ است؟

ه‍.ش. ۱۳۹۱ بهمن ۲۷, جمعه

تقدیم به نیما حسن دخت و ایده ی پرورش خرد محلی

یکـ|   تقریبا از همان اوایل تحصیل رشته‌ی معماری بود که فهمیدم آنچه مرا به وجد می‌آورد شاپینگ‌سنترهای پرزرق‌و‌برق و برج‌های حساب‌کتاب‌شده‌ی سر‌به‌فلک کشیده و ویلاهای چند‌صد‌متری با توالت‌های گل‌و‌گشاد نیست، من این شانس را داشتم که زود فهمیدم بیشتر از همه دوست دارم یک خط کوچک بکشم و سریع بسازمش و سریع‌تر واکنش اطرافیان را بسنجم. خیلی طول نکشید که بفهمم آدمِ کارهای گنده با سازه‌های به‌عقل‌جن‌نَرِس و روابط و سیرکولاسیون‌های پیچیده نیستم و بیشتر دوست دارم همه چیز در نگاه اول همان قدر زیبا و قابل‌فهم و کاربردی باشد که یک درخت زیباست و قابل‌فهم و کاربردی. البته این را هم خیلی زود فهمیدم که هرگز هیچ کس مرا به‌عنوان یک معمار حرفه‌ای نخواهد‌پذیرفت و نهایت حسابی که رویم باز می‌کنند «بچه باحالِ رویاپردازِ حرف‌گنده‌زنِ بی‌عرضه» است که هیچ نفهمیده دور‌و‌برش چه خبر است.
حالا می‌بینم رفیقی دارم چند‌صد کیلومتر دورتر از خودم که احساس می‌کنم برگردانِ خودِ معمارم است روی صحنه‌ی تئاتر. می‌نویسد، کارگردانی می‌کند، بازی می‌کند و هر‌بار با تمامِ وسواسی که توی کلمه‌ها می‌ریزد حواسش به واکنش اطرافیان هم هست. گاهی خودش را از نگاه آن‌ها می‌بیند، گاهی دستشان را می‌گیرد و با خود به صحنه می‌برد و گاهی هم بدون اینکه بگوید زیر‌نظرشان می‌گیرد.

دو|   ایده‌ی اجرای نمایش «آداب جنگی‌کردن بلدرچین‌های نر» از همان آغاز ایده‌ی جسورانه‌ای بود. نمایشنامه برای این روزهای ما بیش از حد بو داشت. نمایشنامه را که خواندم هیچ به رو نیاوردم که «چشمم آب نمی‌خورد بتوانی این را اجرا کنی پسر» و روز بازبینی اجرا جایی حوالی ولیعصر جنوبی باز هیچ به رو نیاوردم که «چشمم آب نمی خورد که تاییدت کنند» که نکردند و گروه را به خیال خودشان از تهران راندند و حواله‌ی پستی‌بلندی‌های گیلان کردند، اما جسورانه‌تر و ارزشمند‌تر از همه چیز برای من، پافشاری برای اجرای نمایش در خانه فرهنگ رشت بود. بهشت کوچکی در ساغریسازان رشت که حسرتش بدجوری به دل تهران مانده. من مخاطب عام تئاترم، نه از نظریه‌هایش سر‌در‌می‌آورم نه از متدهای اجرا و چه و چه‌اش ولی خوب می‌فهمم این اجرا و اجراهایی از‌این‌دست با آن کوچه‌های پیچ‌در‌پیچ و آن چشم‌های مشتاق چه می‌کند، خوب می‌فهمم این فتنه‌ها با روحِ به‌انزوا‌کشیده‌شده‌ی رشت چه می‌کند وقتی برای چند لحظه لاهیجان و انزلی را می‌نشاند کنار دستش و با تصویر ماهی‌ها در حوض عکس یادگاری می‌اندازد.

پی نوشت: جناب نیما حسندخت من آنقدر که لازم بود مومن نبودم، هر چند هیچ‌وقت به رو نیاوردم.

ه‍.ش. ۱۳۹۱ بهمن ۸, یکشنبه

this is a weeping song

فکر می‌کردم پیرمرد است، امروز فهمیدم سنی ندارد و دو سال هم از بابا کوچک‌تر است. اولین بار که دیدمش سرگردان و مات بود، تازه  سلسله جبال البرز را پشت سر گذاشته‌بود و مستقیم آمده‌بود جلوی اوین تا بلکه خبری بگیرد از پسر و عروسش که دو هفته قبل‌ترش توی خشکبیجار دستگیر شده‌بودند. با همه‌ی این‌ها هنوز بگو‌بخند بود و مدام به من می‌گفت «من که دایی باشم تو می‌شوی خواهرزاده‌ام، بیا پیش ما، بیا یکی دو روز بمان، دوست‌هات رو هم بیاور». آن روزها خرداد بود، آفتاب صاف می‌تابید و باریکه‌ی سایه‌ی زیر پل اوین نعمت بود. دیدارهای جلوی اوین تا چند ماه ادامه داشت، تا روزهای بدو‌بدو برای سند و لحظه‌لحظه‌کردن برای آزادی زندانی. بعدتر روزها و شب‌ها برای ما بهتر گذشتند تا رسید به آن شب نمناک حوالی انزلی که تا خشکبیجار راهی نبود، ما و زندانی تازه آزاد‌شده‌مان رفتیم تا بلکه کمی دل زنش را آرام کنیم، از شرایط آن‌طرف دیوار کمی راست و دروغ ببافیم و امیدواری بدهیم که می‌آیند همین روزها. آن روزها هم آفتاب خوب می‌تابید و خوب گرم بود، شرجی شب خشکبیجار اما توی آن حیاط که با بوی چوب پر شده‌بود خنکی عجیبی داشت. باز روزها و شب‌ها برای ما تبدیل به روزمرگی شدند و انگار که فراموشمان شد پیرمرد و خنده هایش را تا امروز صبح که بابا شال‌و‌‌کلاه کرد که برود از جلوی اوین بیاوردش خانه. باورم نمی شد این چشم‌های گود رفته که سعی می‌کنند بخندند و بگویند «خوبی گلم؟» مال خودش باشد. از آن خنده‌ها دیگر خبری نبود و از آن امید هم. تنها بغضی مانده بود و اشکی که باورم نمی‌شد روزی توی چشم‌های شوخش بنشیند: «هشت ماهه بچه‌ی خودمو ندیدم، بچه‌ی خودمو به من نشون نمی‌دن»

پی‌نوشت|   همین امروز که وسط زمستان - بهار سال ۹۱ «دایی» می آید و دستمان را می‌گیرد می‌برد به شبانه‌روزهای خرداد، خبر دستگیری آشنایی را می‌شنوم. آشنایی که روزگاری، لحظاتی را هر چند کوتاه با هم خندیده بودیم و این حق خنده برای من یک چیزی است مقدس‌تر از حق نان و نمک و سفره. حالا چه کار می‌توانم بکنم جز اینکه nick cave را بیاورم  بنشانم کنار دستم تا هی توی گوشم بخواند:

But I won't be weeping long
But I won't be weeping long

...



ه‍.ش. ۱۳۹۱ بهمن ۶, جمعه

تقدیم به حسِ به لجن کشیده شده ی یک مکان

چند روزی از ماجرا گذشته است. آن دو نفر حالا احتمالا آرام گرفته‌اند و دیگر در قید و بند هفتاد هزار تومان و تیزی و موتور و نان شب و زورگیری در روز روشن نیستند، ما، همه‌ی ما، آه و ناله هامان را نوشته‌ایم و غصه هایمان را خورده‌ایم و فحش و فضیحت هایمان را نثار هر که لایق تر می دانستیم کرده ایم. چند روزی از ماجرا گذشته و حسن گذر زمان همین است انگار. زمان می گذرد و خوب و بد ما را فراموش می کند اما آنچه فراموشی توی کارش نیست «مکان» است. هزار سال هم که بگذرد تا وقتی آجرها و سنگ و سیمان برپا باشند، تا وقتی که درها و پنجره ها روی لولا بچرخند و پرده‌ها در جواب آفتاب بالا و پایین شوند یادشان می ماند که ناظر به چه لحظاتی بوده اند و ما یادمان می ماند که کِی و کجا و چگونه «جایی» بوده ایم یا «جایی» را ترک کرده ایم یا به «جایی» وارد شدیم. یادمان می ماند کافه ها و سگ پزها و پس کوچه‌ها و خیابان ها و اتوبان ها چطور بلدند توی زندگی ما نقش ایفا کنند طوری که دیگر از دستشان خلاصی نداشته باشیم. «رویداد» های زندگی بی اینکه گریزی ازشان باشد خودشان را به «جا» ها ضمیمه می کنند برای همین است که آجرهای انتهای خیابان ایرانشهر هیچ وقت فراموش نمی کنند دو جفت پایی را که مقابلشان آویزان شد و تکانی خورد و آرام گرفت، اصلن دیگر چه فرق می کند چقدر صدای خنده از آن خیابان بلند شده باشد، یا چقدر رنگ  روی در و دیوارش نشسته باشد یا چقدر دست و پای مشتاق انواع و اقسام پرفورمنس و اجرا و چیدمان آنجا کار گذاشته باشد؟ حالا دیگر اتفاق رخ داده و «آنجا» دیگر «آنجا» بشو نیست. مثل بلوار کشاورز که بهترین جای جهان بود تا قبل از آن اتفاق کذایی.

پی نوشت: گاهی فکر می کنم حالا میزان مداخلات حکومت از مسایل کلان اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی گذشته، حوزه‌های خرد  مسایل خانوادگی، دوستی و روابط شخصی را درنوردیده و حالا مشغول تصفیه حساب با حوزه ی خاطرات و حس ها و دلبستگی هاست. بعد پیش خودم می گویم اگر رویای آدم ها را ازشان بگیری چه شکلی می شوند، حس های خوبشان را، جاهای مورد علاقه شان. نه که دیگر نباشند، باشند اما دیگر مثل قبل نباشند، بدون اینکه نشانه ی فیزیکی ای باقی بماند. مثل همین دو جفت چشم که در مجاورت «مکان خوب» خیلی از ما بهت خورد و گریه کرد و دنبال پناه گشت و تمام شد.

ه‍.ش. ۱۳۹۱ دی ۲۸, پنجشنبه

متواضعانه تلاش می کنم تا فراموش کنم

 «اتاق پسر»را که کنار بگذارم، چند سالی است فیلم تمام فصولم little miss sunshine بوده، فیلمی که حتی نمی‌شود برگردان معنا داری برایش توی زبان فارسی انتخاب کرد. داستان زندگی یک خانواده ی خل و چل که می‌خواهند دختر کوچولوشان را از این کله ی آمریکا بردارند ببرند آن کله که توی مسابقه ی دختر کوچولوهای خوشگل شرکت کند و صد البته که هیچ کدام شک ندارند او برنده ی تاج طلایی آن مسابقه ی زهرماری می شود.
هیچ یاد ندارم فیلمی که قرار بوده کمدی باشد اشکم را درآورده باشد. اما لیتل میس سان شاین این کار را با آدم می‌کند وقتی دستش را حلقه می‌کند دور گردنت و می‌برد همه جا می گرداند و بعد همان موقع که داری پیش خودت فکر می‌کنی همه چیز رو به راه است دست به کمر می‌شود و می گوید: «دیدی؟ تهش همین گه بود!تو که این را نمی خواهی؟» و تو که مطمئنی این را نمی‌خواهی خنده و گریه ات قاطی می‌شود و دل می‌بندی به ونِ زردِ دوست‌داشتنی و جاده و یک دل سیر بستنی شکلاتی و پروست و باسن تکان دادن روی سِنی که رو به رویش گوش تا گوش آدم‌های عصا قورت داده‌ی منحرفی نشسته‌اند که خوب بلدند ادای آدم‌های سالم و حسابی را دربیاورند، همان ها که نشسته‌اند تا به ادب و نزاکت و زیبایی و هنرنمایی ات نمره بدهند و خیلی مفتخر اذعان کنند حالا که «خوب» بودی تو هم یکی از مایی.

پی نوشت: برای من مدت‌ها گذشت تا فهمیدم چرا دِوچکا این ترانه را روی این فیلم خوانده، ترانه ای که نمی‌شود هر از گاهی نگذاشتش روی تکرار و با صدای کش دار خواننده اش همراه نشد، ترانه ای که هدفون را می‌گذارد روی گوشهایت، می نشاندت توی ونِ زرد رنگ و تا چشم هایت کار می‌کند جاده می‌گذارد پیش پایت. بعد کافی است یکبار برگردی پشت سر را نگاه کنی تا ببینی پدربزرگ لای ملحفه ی سفید توی صندوق عقب دراز کشیده و حتماً که هرگز لبخند پهنش را برای گرمی دلت دریغ نمی کند و مابقی «چیزها» پشت سر، توی جاده مانده اند و ریز و ریز و ریزتر می شوند، حسرت ها، شادی ها، شکست ها و صد البته پیروزی ها:

تو گفتی دوستم داری
و من واقعاً فکر کردم تو دوستم داری
...
حالا یک چیز کم است وقتی مرا می‌بوسی
هنوز هم حس نرمی است اما یک چیزی کم دارد
و اصلا همین است که مرا مشکوک می‌کند و بعد
همه چیز از دست می‌رود
و بعد
درست به اندازه ی یک حفره توی قلبم فرو می رود
...
حالا به اندازه ی یک اقیانوس، زمان هست 
بین زندگی من و تو 
تو خوشحال به نظر می رسی 
و باورم نمی شود که چقدر بزرگ شده ای 
تا ببینی که من هنوز تنها هستم 
اما متواضعانه 
تلاش می کنم تا فراموش کنم