۱۳۹۷ تیر ۲۲, جمعه

زمین انسان‌ها | تقدیم به حک‌‌شدگی، بلوغ و اصفهان

مدتی است کانالی در تلگرام راه انداخته‌ام با عنوان Wish to Have a Balloon. در واقع سعی کردم دوباره شروع کنم به نوشتن. نیاز داشتم ایده‌های قدیمی شخصی را که نصفه‌نیمه رها شده بود و گوشه‌های مغز را می‌خورد، به یک جایی برسانم. این تلاشی در همان جهت بود. اما تلگرام هرگز پلت‌فرم مورد علاقه‌ی من نبوده. احساس می‌کنم موقتی بودن، ناامنی و بی‌پشتوانگی کانال‌ها و گروه‌های تلگرامی یک روز همه‌ی آن ایده‌های قشنگی را که زیر سایه‌اش با هم به اشتراک گذاشتیم، می‌بلعد. به همین دلیل پست‌های آن کانال را در این وبلاگ قدیمی نیز که هنوز بوی باغچه‌ی پرگل پل کلی می‌دهد، منتشر می‌کنم. این متن‌ها اتوودهایی هستند برای خوانش «زمین» از روی عکس‌های هوایی، یا شاید درددل‌های شهرها کمی عمیق‌تر از اخبار شبانگاهی. این مجموعه مکانمند است. پیشنهاد می‌کنم روی لوکیشن کلیک و کمی هم شخصا در جغرافیا سیاحت کنید.




یکـ|   با اینکه یک رگ و ریشه‌ی کلفت اصفهانی دارم، اصفهان را تازه از ۱۸ سالگی شناختم. از روزی که پا از خانه‌ی پدری بیرون گذاشتم و بار کشیدم به آنجا تا ورای مناسبات فامیل درس بخوانم. ساختمان‌های دانشگاه هنر اصفهان که هر کدام توی یک محله‌ی شهر بود و دو خانه‌ای که در مدت پنج سال تحصیلم در اصفهان عوض کردم کاملا با بیماری وسواس‌گونه‌ی پرسه‌زنی‌ها و پیاده گز کردن‌هایم منطبق بود. به جز برای رسیدن به کلاس‌های هشت صبح به‌ندرت سوار تاکسی می‌شدم؛ پیاده از استانداری می‌رفتم دروازه شیراز، بعد چهارباغ را می‌گرفتم می‌آمدم پایین و دوباره خودم را می‌رساندم به رودخانه، کناره‌ی شمالی یا جنوبی را بسته به حال و هوا به سمت شرق یا غرب گز می‌کردم و خوب یادم هست آن سال‌ها مدام یان تیرسن توی گوشم بود. البته تام ویتز هم از همان سال‌ها پیداش شد ولی صدای سنگینش بیشتر مناسب فضای خصوصی بود، مناسب تراس جنوبی طبقه‌ی ششم، یا شب‌های تحویل که نیاز داشتم کسی هم‌کلامم باشد. همه‌ی این‌ها برایم به این معناست که من روی پل‌ها و توی کوچه‌های این شهر بزرگ شدم. زاینده‌رود آن‌ سال‌ها هنوز پرآب بود و من هنوز هم وقتی عاشق می‌شوم نم آن را روی صورتم حس می‌کنم و برخلاف جناب پروست که نمی‌دانست چه‌چیز غمگینش می‌کند وقتی شیرینی زنجبیلی را توی چای می‌زد، من بلدم که در آن پنج سال چه بر من گذشت. بهانه‌ی این چند خط اما سفر کوتاه اخیرم به اصفهان است که فقط یک هدف داشت: فرار کردن از تهران و پناه بردن به جایی که بتوان در آن ذهن را کمی سامان داد.

دو|   از تجربه‌ی زیست در این شهر شگفت‌انگیز یک تصویر در حکم خودِ خودِ اصفهان در ذهنم حک شده: عباس‌آبادِ سال‌های دور. این تصویر را آن پیرمرد گوژپشت برایمان ساخت، با صدایی که انگار از پشت خط تلفنی راه دور می‌آید. یک روز گرم اردیبهشت بود که با میم، هم‌‌گروهی واحد «طراحی فضاهای شهری»، پیاده از دانشگاه راه افتادیم به سمت عباس‌آباد که متشکل است از محله‌ای نسبتا اعیان‌نشین در جوار یکی از معروف‌ترین مادی‌های شهر. تکلیف این بود که یک محله را بررسی کنیم و برای آینده‌اش یک طرح بدهیم. این دو-سه واحد درسی هم مثل باقی واحدها بنا بود با چند عکس هوایی و پرسپکتیو عمق‌میدان‌دار تبدیل به نمره‌ای در کارنامه شود. همانطور که در محله می‌چرخیدیم و عکس می‌گرفتیم، هم‌گروهی اصفهانی‌ام گفت «ارحام‌صدر هم خونه‌اش اینجا بوده». ارحام‌صدر آن سال‌ها تازه فوت کرده بود و من دیده بودم که چطورحتی بعد از آنکه چهل سال روی هیچ پرده و سنی نرفته بود، شهر به عزایش نشست و یک‌هو اسمش مثل یک سوپراستار همه جا پهن شد. خب! فکر بدی نبود اگر می‌فهمیدیم خانه ارحام‌صدر کدام یکی بوده و همان را می‌کردیم نقطه‌ی محوری طراحی‌مان. از بین مغازه‌های سرِظهرتق‌ولق و تعطیل محله یکی باز بود؛ صندوق محلی قرض‌الحسنه با یک متصدی جوان پشت‌میزنشین. 
- ببخشید! شما می‌دونید خونه‌ی ارحام‌صدر کدوم یکیه؟ ما دانشجوییم یه کم اطلاعات می‌خوایم.
- من که نه، ولی این رحیم‌ آقا از قدیم ساکن همین محله است. بپرسید ازش. 
و این رحیم آقا همان پیرمرد گوژپشت است که پیشتر ذکرش رفت. آبدارچی صندوق قرض‌الحسنه بود. با پشت خمیده بی‌حرکت نشسته بود روی صندلی جلوی در و تازه وقتی اسمش آمد (یا شاید هم اسم ارحام‌صدر) پا به جهان ما گذاشت و از جایش بلند شد. 
- خونه‌ی ارحام؟ بیاید تا نشونتون بدم.
صداش آنقدر ضعیف بود که هر دو تقریبا گوش‌هایمان را چسبانده بودیم به لب‌هاش و سعی می‌کردیم همزمان توی چشم‌هاش هم نگاه کنیم. مطمئنم نگاهش خیس بود. حتی قبل از آنکه پرده از آن «تصویر» نادیدنی بردارد. در مسیر، تا رسیدن به خانه‌ی ارحام، خانه‌های دیگر را هم معرفی کرد. خانه‌ی حسن کسائی، خانه تاج اصفهانی، خانه‌ی همدانیان و یک جایی که دیگر جز توی خاطرات رحیم آقا، وجود خارجی نداشت: مغازه‌ی سازسازیِ حسن. رحیم از بچگی پادوی حسن آقای سازساز بوده. می‌رفته از آنطرف رودخانه که آن سال‌ها هنوز «شهر» نشده بود، از کشتارگاه‌ها، استخوان حیوان می‌گرفته تا حسن ابزار و ادوات موسیقی بسازد. رحیم درواقع رعیت بوده، توی دست و پای اعیان و اشراف ساکن عباس‌آباد می‌چرخیده و به قول خودش «خدمت» می‌کرده و اصلا برای همین بود که خانه به خانه‌ی محله را مثل کف دستش می‌شناخت. به جلوی مغازه‌ی دیگرناموجودِ حسن آقای سازساز که رسیدیم پا سست کرد و ایستاد. 
- ارباب سنتور که می‌ساخت کسائی و تاج  می‌اومدن می‌زدن و می‌خوندن تا سنتورها رو کوک کنه. هر غروب اینجا «گعده» بود. مغازه تو عقب‌نشینی این ساختمون از بین رفت. من هم آواره شدم.
هر آنچه رحیم بعد از این جمله گفت، خیلی توی ذهنم نمانده. یادم هست داشت از مرام و مردانگی ارحام می‌گفت و اینکه چقدر فرش دست‌بافت جهیزیه دخترهای دم‌بخت کرده. یادم هست که از آقای دکتری اسم برد که خانه‌اش همان حوالی بوده و مریض‌های مستمند را بی‌ حق ویزیت معاینه می‌کرده، یادم هست از همدانیان گفت و اینکه چقدر زیر پروبال این و آن را گرفته، اما از بین تمام این‌ها چیزی که توی ذهنم «حک» شد یک مغازه‌ی کوچک و به‌هم‌ریخته‌ی بی‌نام‌ونشان بود که هر غروب زیباترین صداهای شهر را در خودش جا می‌داده. عصاره‌ی اصفهان زیر سایه‌ بلند چنارها.

سهـ|   سال‌های آخر تحصیل بود. ذهن ایده‌آل‌گرام قفل کرده بود روی پایان‌نامه‌ی لیسانس که عمدتا آدم‌ها یک‌ماهه جمعش می‌کنند، دو ترم تمام موضوع را ول نمی‌کرد. سال آخر عملا تنها کارم توی اصفهان این بود که بروم دانشگاه کمی ول بگردم، بروم آبگوشتی بازار گوشت‌ولوبیا بخورم، برگردم کمی درباره‌ی مجله‌ای که به‌تازگی منتشر می‌کردیم گپ بزنم، بند و بساط را جمع کنم پیاده از استانداری راه‌ بیوفتم به سمت پل بزرگمهر، بنشینم توی تراس کمی به کوه صفه خیره شوم، اندکی درباره‌ی طرح پایان‌نامه خیال‌پردازی کنم، قصه بخوانم، موزیک گوش بدهم، بخوابم. (از هر آنچه مربوط به خرداد ۸۸ و بعدترش می‌شود بنا به دلایلی چشم می‌پوشم، این متن به سکته‌ی احساسی نیاز ندارد.) لابه‌لای همین روزمرگی نسبتا جذاب بودم که یک روز دوست شاعری دستم را گرفت برد وسط جلسه‌ی تحریریه‌ی مجله زنده‌رود. باورم نمی‌شد این مجله با آن سابقه‌ی درخشان و آن همه اسم قابل اعتنا و آن نقش مهم در فضای فرهنگی-ادبی اصفهان و البته ایران، از توی یک دفتر وکالت اداره می‌شد. در وقت‌های پرت دفتر، بی‌تکلف و ساده. جلسه این طوری بود که یک نفر از روی متن‌های رسیده به مجله بلندبلند می‌خواند و بعد هر کس که در جمع حاضر بود -تاکید می‌کنم هر کس- حق داشت نظر بدهد که جای این مطلب در مجله هست یا نه. آن روز این حق به من هم داده شد. خجالت می‌کشیدم و خودم را صاحب‌نظر نمی‌دانستم اما یادم هست که زیرآب یک سفرنامه‌طوری را از حسن کامشاد زدم و در عوض از شعری که همه‌ی ریش‌سفیدهای جمع ردش کردند با شور و علاقه و اندکی چاشنی به قول اباذری نسل-پسل دفاع کردم. بارها بعد از آن به آن اتاق، آن جلسه و آن فضا فکر کرده‌ام. اینکه چطور یک اتاقِ خصوصی در نقطه‌ای از شهر که اتفاقا هیچ معمار و طراح شهری جز استخوان‌بندی اصلی شهر حسابش نمی‌کند، می‌تواند یک Public Space بسازد، عمومی‌تر از هر فضای باز شهری. چطور درِ آن دفتر به روی هر کس که ممکن بود از زمان جلسه مطلع شود باز بود و چطور آن مجله هنوز هم از آن اتاق به سراسر ایران می‌رسد. فکر می‌کنم «زنده‌رود» حاصل همان «گعده‌های» نصفه‌نیمه‌برنامه‌ریزی‌شده‌ای است که در اصفهان دیر و زود دارند اما سوخت و ساز ندارند. اگر حول و حوش زمان و مکان وقوعش را بدانی می‌توانی بهش بپیوندی و اگر یک بار از دستش بدهی می‌توانی خیال‌جمع باشی که دفعه بعدی هم در کار هست. این آهستگی و پیوستگی زنده‌رود را روی تن اصفهان و توی خاطره‌ی جمعی بخش بزرگی از اصفهانی‌ها «حک» کرده. از آن روز هر وقت بخواهم مثالی بزنم از حتمیت وجود فضاهای عمومی در شهرهای ایران و اینکه چقدر به دلایل فرهنگی و سیاسی از مدل‌های غربی دورند، مختصات آن دفتر وکالت را ترسیم می‌کنم تا نشان دهم چقدر فضاهای عمومی و خصوصی در جغرافیای پیچیده و غیرشفاف ما می‌تواند در‌هم‌تنیده اما کارآ باشد.

چهار|   و اما سفر اخیر به اصفهان که نمی‌دانم چرا حکم «بازگشت» و «جمع‌بندی» به خود گرفت. هدف صرفا خروج از تهران بود. به کجا اهمیتی نداشت. اما وضعیت مالی اسفناک اصفهان را تبدیل کرد به مناسب‌ترین گزینه. شبانه با دوستی سوار اتوبوس شدیم. سحر رسیدیم. همانطور که در تمام دوران دانشجویی سحرهای ترمینال کاوه و خنکی هوای کویر نشانه‌ی رسیدن به شهر بود. از رد خشک رودخانه که هنوز نشان می‌دهد زمانی آب از کجای این شهر می‌گذشته گذشتیم و دوباره توی آن خانه‌ بودیم. برنامه این سفر کوتاه از اول هم مشخص بود: ممانعت حداکثری از ورود دیتا به مغز؛ آسایش مطلق روان. روزها با پرده‌های بسته، درازکش زیر باد کولر و گپ و گفت، غروب‌ها قدم زدن در شهر تا خود صبح. قدم‌زدن‌هایی که نهایتا به همان نقطه‌ی ایده‌آل شب‌نشینی در اصفهان، به پل خواجو، ختم می‌شد. خواجو برای من متفاوت‌ترین پل اصفهان است. معماربازی را کنار می‌گذارم و از خیر رساله‌ی بلندبالایی که می‌توانم در رثای استاتیک و استتیک این شاهکار بنویسم می‌گذرم. خواجو بیش از این‌ها یک اتفاق تکین اجتماعی در شهر است و این گزاره را هر کس که تنها یک بار به «گعده‌» های شبانه‌ی ساز و آواز زیر این پل رفته باشد تصدیق می‌کند. هیچ جای دیگری را، در هیچ شهر دیگری تجربه‌ نکرده‌ام که این چنین باز، عمومی، پذیرا و پویا باشد. تنها زیر پایه‌های خواجوست که یک معتاد با وضعیت نه‌چندان روبه‌راه می‌تواند کماکان شهروند یک شهر باشد و بزرگ و کوچک و زن و مرد را دور صدای خالتور‌خوانی‌اش جمع کند. تنها زیر پایه‌های این پل است که یک زن می‌تواند بزند زیر آواز و با نهیب ساکنین این شهر مذهبی رو‌به‌رو نشود. تنها زیر پایه‌های این پل است که شاگردان فلان استاد آواز می‌توانند ساعت‌ها آواز و جواب آواز بخوانند، گوی و میدان را به هم پاس بدهند و فکر کنند روی سن تالار وحدت ایستاده‌اند. زیر پایه‌های این پل جهان ویژه‌ای جاری است که تمامی نشانه‌های مدنیت در اصفهان را به‌افراط در خود جای داده. جهانی که شب‌ها در این نقطه مرئی می‌شود و روزها خود را لابه‌لای کوچه‌ها، مادی‌ها، دفاتر وکالت و مغازه‌های سازسازی تکثیر می‌کند.

پی‌نوشتـ|    حک‌شدگی در ادبیات نهادگرایی معادل واژه embeddedness است. نهادها عناصری حک‌شده در بستر جامعه هستند؛ یعنی قواعد، اصول یا کنش‌ و واکنش‌هایی که از فرط تکرار و البته کارائی و اثربخشی در ناخودآگاه جمعی افراد حک شده‌اند چنان که نفع همگان در پیروی از آن‌هاست. دکتر غلامرضا کاظمیان، استاد راهنمای پایان‌نامه‌‌ام و یکی از بهترین مدرسین نهادگرای منطقه‌گرایی در ایران، همیشه اصفهان را به عنوان تکه‌ای از سرزمین نام می‌برد که بیشترین وجدان منطقه‌ای را دارد. من «گعده» را یکی از مهم‌ترین نهادهایی می‌دانم که به تقویت این وجدان منطقه‌ای، این منطقه‌آگاهی و این باور به آینده‌ی مشترک ساکنین یک جغرافیا بسیار کمک کرده است. گعده دیدار ناآشنایانِ آشناست، آنچه امروز بیش از هر چیز می‌تواند اضطراب‌های اجتماعی و سیاسی ما را کاهش دهد یا دست‌کم کنترل کند. تصور کنید نقاطی در شهر وجود داشته باشد که همگان همیشه در آنجا با هم وعده‌ی دیدار داشته باشند.

۱۳۹۶ اسفند ۲۹, سه‌شنبه

زمین انسان‌ها | عفرین

مدتی است کانالی در تلگرام راه انداخته‌ام با عنوان Wish to Have a Balloon. در واقع سعی کردم دوباره شروع کنم به نوشتن. نیاز داشتم ایده‌های قدیمی شخصی را که نصفه‌نیمه رها شده بود و گوشه‌های مغز را می‌خورد، به یک جایی برسانم. این تلاشی در همان جهت بود. اما تلگرام هرگز پلت‌فرم مورد علاقه‌ی من نبوده. احساس می‌کنم موقتی بودن، ناامنی و بی‌پشتوانگی کانال‌ها و گروه‌های تلگرامی یک روز همه‌ی آن ایده‌های قشنگی را که زیر سایه‌اش با هم به اشتراک گذاشتیم، می‌بلعد. به همین دلیل پست‌های آن کانال را در این وبلاگ قدیمی نیز که هنوز بوی باغچه‌ی پرگل پل کلی می‌دهد، منتشر می‌کنم. این متن‌ها اتوودهایی هستند برای خوانش «زمین» از روی عکس‌های هوایی، یا شاید درددل‌های شهرها کمی عمیق‌تر از اخبار شبانگاهی. این مجموعه مکانمند است. پیشنهاد می‌کنم روی لوکیشن کلیک و کمی هم شخصا در جغرافیا سیاحت کنید.


همزمانی اعتدال‌بهاری با آغاز سال نو نزد ساکنین خاورمیانه به هیچ عنوان اتفاقی نیست.ویژگی‌های منحصربفرد طبیعی این منطقه حیات ساکنان آن را لاجرم به گردش فصول گره زده است.پس جای تعجب نیست وقتی تقویم جلالی آمار دقیقه و ثانیه تغییر نسبت زمین و خورشید را هم نگه می‌دارد و با وسواسی شگفت‌انگیز برای موعد کشت، کوچ، مصرف و صرفه‌جویی برنامه‌ی دقیق ارائه می‌کند. به تعبیر مهندس بهشتی گویی تنها راه بقای ساکنین این منطقه عضویت در اکوسیستم پیرامونشان بوده است و تقارن بهار و سال نو شاید زیباترین نشانه‌ی این همزیستی باشد. در حافظه‌ی تاریخی ما نوروز روز پیروزی بزرگ جمشید بر دیوانی است که نماد پلیدی‌هایی چون سرما، تاریکی، جهالت و خشونت بودند. سرما و تاریکی از محیط پیرامون می‌آید و جهل و خشونت از درون آدمیزاد ریشه می‌گیرد اما شکست تمامی آن‌ها برای ما در یک نماد تجلی می‌یابد، آنچنان که گویی در روان تاریخی خود مرزی میان تن-ذهن و طبیعت به رسمیت  نمی‌شناسیم. ما به راستی عضوی از اکوسیستم بوده‌ایم اما چرا این تصویر کهن تا این حد برای امروز ما سانتی‌مانتال به نظر می‌رسد؟
درباره‌ی درگیری‌های خشونت‌آمیز و خونین ۸ سال اخیر در خاورمیانه بسیار نوشته‌اند و خوانده‌ایم. بسیاری ریشه‌ی این خشونت‌ها را در دخالت‌های «دشمنان»  می‌جویند، عده‌ای بر فقر تاریخ یا حافظه‌ی تاریخی انگشت می‌گذارند – چه استدلال مضحکی برای مهد تمدن بشر-، تعدادی بر طبل اختلافات قومی در منطقه می‌کوبند و شرایط را حاصل فرآیندی طبیعی از تاریخ برمی‌شمارند که در وضعیت تنش‌آلود جهان سر باز کرده و تمام این‌ استدلال‌ها برای صاحبان قدرت منطقه -که بهتر است فعلا از میزان مشروعیت‌شان حرفی نزنیم- به این معناست که می‌توانند ماهی خود را از آب گل‌آلود این شرایط بگیرند. بی جهت نیست که ادبیات مشترکی از تمامی طرف‌های درگیر می‌شونیم، از تمامی مسببان کش‌دار و بی‌چشم‌اندازشدن این شرایط. تأکید عوام‌فریبانه بر مساله ملیت؛ ایجاد رعب به‌واسطه‌ی بال و پر دادن به «دیگری» در هیبت دشمن؛ تقویت وحشتِ از دست رفتِن امنیت داخلی و تمامیت ارضی محور‌های اصلی تمام آن چیزی است که در تمام این هشت سال شبانه‌روز از رسانه‌های رسمی حاکمان منطقه مخابره شده است. به زعم من اما اتفاقی که در روزهای آخر سال ۱۳۹۶ افتاد وجه عمیق و ساختاری این تنش‌ها را نشان می‌دهد. 
نیروهای نظامی ترکیه با همدستی ارتش به اصطلاح آزاد سوریه در سکوت دمشق، تهران، واشنگتن، مسکو، دیگر نهادهای بین‌الملی، در سکوت جهان، به عفرین یکی از سه کانتون روژاوا حمله کرد.استدلال توجیه‌گر این لشکرکشی را  حتی پیش از اعلان می‌توان حدس زد: امنیت ترکیه در خطر است. آنچنان که پیش از آن امنیت ایران و عربستان و اسرائیل در خطر بوده. پس از حدود دو ماه جنگ نابرابر در دشت‌های شمالی سوریه که در تمام این هشت سال پناهگاه امن آوارگان و بی‌جاشدگان جنگ بود، درست در آستانه‌ی اعتدال بهاری که قرار بود نماد پیروزی ما بر دیو جهل و خشونت باشد، حمله‌کنندگان عفرین را تصرف کردند و تصویری نمادین به دیگر تصاویر نمادین این تاریخ هشت ساله افزودند: مجسمه‌ی کاوه‌ی آهنگر در یکی از میادین اصلی عفرین پایین کشیده شد،گویی این مهم‌ترین کار حمله‌کنندگان بوده که به خاطرش دویست‌هزار انسان را آواره کردند. کاوه شاید در میان تمام اسطوره‌های منطقه در وضعیت فعلی از اهمیت بیشتری نسبت به بقیه برخوردار باشد. آهنگری ساده که به نفع مظلومان و محرومان منطقه علیه ضحاک قیام می‌کند. ضحاک را شکست می‌دهد اما او را نمی‌کشد، چون مرگ او بدی‌ها را در جهان تکثیر می‌کند. کاوه ضحاک را در دماوند به بند می‌کشد و این چنین وجوه  پلیدی را که هر فرد انسانی می‌تواند به صورت بالقوه‌ داشته باشد را به بند می‌کشد.
پایین کشیدن مجسمه‌ی کاوه در آستانه‌ی نوروز در روژاوا نشانه‌ای از شکست توامان ما، طبیعت و امیدی است که به بهبود اوضاع جهان داشتیم. دیو خشونت و جهل درست در آستانه‌ی روز نوی ما، بر گوشه‌ای از این منطقه تفوق یافت و برادران و خواهران ما را که دست به کار ساخت زیباترین امکان‌ها برای آینده‌ی منطقه بودند یا کشت و یا از خانه راند. روژاوا نهتنها مدلی آلترناتیو از شیوه‌ی حکمرانی، بلکه تلاشی است برای عضویت دوباره‌ی ما در اکوسیستم حساس اما پذیرنده‌ی خاورمیانه. هرچند که صحبت از امید به آینده کمی برای این وضعیت غریب است اما درباره‌ی روژاوا بیشتر بخوانید، شاید حرف زدن درباره‌ی آن امید را برای آینده‌ی این قطعه از زمین همچنان زنده نگاه دارد و عفرین که همچون  پروانه‌ای بر دشت‌های سرخ و سبز  شمال سوریه آرام گرفته دوباره بر این دیو پیروز شود. آن روز روز پیروزی‌ همه‌ی ماست. آن روز می‌توان گفت بهار این خاک بر همه مبارک.

۱۳۹۶ آذر ۱۶, پنجشنبه

زمین انسان‌ها | بیت‌المقدس

مدتی است کانالی در تلگرام راه انداخته‌ام با عنوان Wish to Have a Balloon. در واقع سعی کردم دوباره شروع کنم به نوشتن. نیاز داشتم ایده‌های قدیمی شخصی را که نصفه‌نیمه رها شده بود و گوشه‌های مغز را می‌خورد، به یک جایی برسانم. این تلاشی در همان جهت بود. اما تلگرام هرگز پلت‌فرم مورد علاقه‌ی من نبوده. احساس می‌کنم موقتی بودن، ناامنی و بی‌پشتوانگی کانال‌ها و گروه‌های تلگرامی یک روز همه‌ی آن ایده‌های قشنگی را که زیر سایه‌اش با هم به اشتراک گذاشتیم، می‌بلعد. به همین دلیل پست‌های آن کانال را در این وبلاگ قدیمی نیز که هنوز بوی باغچه‌ی پرگل پل کلی می‌دهد، منتشر می‌کنم. این متن‌ها اتوودهایی هستند برای خوانش «زمین» از روی عکس‌های هوایی، یا شاید درددل‌های شهرها کمی عمیق‌تر از اخبار شبانگاهی. این مجموعه مکانمند است. پیشنهاد می‌کنم روی لوکیشن کلیک و کمی هم شخصا در جغرافیا سیاحت کنید.


دیکشنری مریام-وبستر پالیمسست palimpsest را لوحه‌ا‌ی نگارشی تعریف کرده که بعد از زدودن متن مکتوب آن، دوباره به دفعات مورد استفاده قرار می‌گیرد. اگرچه که فعل «زدودن» هربار پالیمسست را برای نگارش متن جدید آماده می‌کند، اما هرچقدر هم که قدرتمند اعمال شود، قادر به محو تمام نشانه‌های متن قبلی نخواهد بود. هربار چیزی از سابقه، گوشه‌ای از تاریخ متن قدیم از زیر دست‌وپای متن نو بیرون می‌زند، در برابر آن مقاومت می‌کند و احتمالا آن را تغییر شکل می‌دهد.
بیت‌المقدس بزرگترین پالیمسست عصر ماست. جغرافیایی که ایال وایزمن معتقد است «اسرائیل» نه با توپ و تانک که با جنگ‌افزار شهرسازی و مداخله در فضا در حال تصرف آن است. خشونت اعمال‌شده بر این سرزمین معطوف به زدودن تاریخ است؛ زدودن متن کهن.
شرق و غرب بیت‌المقدس در این تصویر ماهواره‌ای جدال متن کهن و متن نو را به‌وضوح نشان می‌دهد. نیمه‌ی شرقی، نیمه‌ی فلسطینی، نیمه‌ی کهن‌مانده‌ی سرزمین است که بی‌رنگ در انحنای خطوط دشت محو شده. ریزدانگی و به احتمال زیاد فرسودگی بافت -آنچنان که در تصویر قابل تشخیص است- گواهی است بر تاریخی که از سر گذرانده. اما آنچه که امروز از این نیمه باقی مانده، تصویری از یک شهر کامل با تمام زیرساخت‌های مورد نیاز یک شهر نیست، بلکه بیشتر به حاشیه‌ی یک کلانشهر می‌ماند که صرفا خوابگاه ساکنانش شده. به سختی می‌توان در این نیمه، فضا‌های عمومی درشت‌دانه را تشخیص داد. در مقابل اما رد ساخت‌وساز‌های نو بر نیمه‌ی غربی به‌وضوح مشخص است. رد تاریخی که قرار است به‌واسطه‌ی دانه‌های مهندسی‌شده‌‌ی مسکونی، خیابان‌های سرسبز و فضاهای عمومی شهری از نو نگاشته شود. شبکه‌ی منظم معابر، استادیوم‌ها و پارک‌ها نشان می‌دهد که نیمه‌ی غربی نیمه‌ی پویای بیت‌المقدس است که در آن می‌توان کار کرد، خوش گذراند و به سهولت جابجا شد.
«تولید» مهندسی‌شده‌ی بافت شهری که می‌توان با یک کلنگ‌زنی ساده در قالب یک شهرک مسکونی‌ جدید امتدادش داد-آنچنان که در این تصویر امتداد یافته-، قرار بوده چیزی از متن کهن باقی نگذارد. اما من ترجیح می‌دهم این تصویر را طور دیگری بخوانم؛ بالاخره انحنای خطوط این دشت رد تاریخ را از همانجا که روزی با خشونت قطع شد، از سر خواهد گرفت. بیت‌المقدس بر این تاریخ‌سازی ننگین پیروز خواهد شد و شرق و غرب آن دیگر اینچنین قابل تمیز نخواهند بود.

پی‌نوشتـ| نگاهی هم به عکس با رزولوشن بالا بیندازید، در خطوط بافت شهری دقیق شوید، آپارتاید در مرزی که بافت شهری «کم‌رنگ» را از بافت شهری «پررنگ» جدا کرده نمایان است. (فایل با رزولوشن بالا در کانال هست، اگر هم نخواستید وارد تلگرام بشوید، اینجا کامنت بگذارید تا با کمال میل برایتان ای‌میل کنم.)

۱۳۹۳ آذر ۶, پنجشنبه

تقدیم به پنج‌شنبه‌ی بد

یکـ|   آخرین پست این وبلاگ مربوط به حدود ۱۰ ماه پیش است؛ شامل کلماتی درهم و برهم، درباره جَنگِ زیست‌جهانِ سردِ بیرون و زیست‌جهانِ درون که زور می‌زند گرم بماند. حالا دَه ماه گذشته، بی‌که هیچ اصلاحی در هیچ امری صورت بگیرد، دروناً و بیروناً، اما زمان از دست‌رفته به هیئت یک صدا، یک بو، یک کلمه یا حتی یک اسم کار خودش را می‌کند. 

دو|   از ۱۲-۱۳ سالگی، ۱۰ روز نمایشگاه کتاب برایم به منزله جشنِ بی‌کران بود. مدرسه را به هر ضرب‌و‌زوری تق‌و‌لق می‌کردم و با مانتو-شلوار پارچه‌ای مدرسه و کوله‌ی آویزان لیست تدارک‌دیده‌شده‌‌ی طولِ سال را توی مشتم، ته جیب، محکم نگه می‌داشتم و ناشرها را به ترتیب حروف الفبا دور می‌زدم. یکی دو سال پیش که دخترکی را با لباس مدرسه توی کتابفروشی ثالث دیدم، تازه فهمیدم چرا کتابفروش‌ها عادت به دیدن این صحنه ندارند؛ بچه مدرسه‌ای‌ها معمولاً باید توی کوچه دنبال هم بدوند، توی اتوبوس هارهار بخندند، به همدیگر حرف‌های گنده بزنند و کتاب‌های درسی‌شان را توی جوب آب پرپر کنند. هیچ بچه‌ مدرسه‌ای سالمی جایش پشت استند‌های کتابفروشی‌ها نیست. بنابراین سوال «واسه خودت می‌خوای؟» احمقانه هست اما حکمتی دارد. همان روزها، سه سال پشتِ سر هم، مسئول غرفه انتشارات نیلوفر پسری لاغر و کوتاه‌قد بود که همکارش صدایش می‌کرد «آزاد». موهای فرفری بلندش را -نه خیلی محکم- از پشت می‌بست. لیستم را که جلویش گرفتم، نگاهی انداخت و از زیر میز جلوی غرفه چیزهایی دستم داد و بعد بی هیچ مقدمه‌ای گفت: «این را که می‌خوانی قبلش آن را بخوان، بعد اگر دوست داشتی آن یکی را هم بخوان، آن‌یکی را که دوست داشته‌باشی، فلان را هم دوست خواهی‌داشت، فلان را که بخوانی، تازه می‌فهمی از اول باید بهمان می‌خواندی، بهمان را می‌خوانی و بعد یک‌هو به خودت می‌آیی می‌بینی داری بیسار را می‌خوانی و ...» شک ندارم که این سلسه‌مراتب «این را بخوان و آن را بخوان»‌اش یک ربعی طول کشید و من هم عین یک ربع را با چشم‌های هیجان‌زده به دهانش نگاه می‌کردم و سعی‌ می‌کردم به ذهن بسپارم. از همان روز «آقای آزاد» یک کاراکتر شد. نسخه‌ای از بابالنگ‌دراز، که فقط می‌خواهد به تو زندگی یاد بدهد، به سخت و آسانش کار ندارد، فقط می‌خواهد متوجه شوی پا که در این راه گذاشتی، هیچ‌وقت «خوب» نخواهی بود، چون همیشه فلان و بهمانی هست که سِرّی دارد و تو هنوز آن را نخوانده‌ای و تا که بخوانی تازه می‌فهمی باید چیز دیگری می‌خواندی.

پی‌نوشتـ|   خواستم قبل از اینکه بنشینم سرِ کار، بروم از «خانه شاعران جهان» چیزی بخوانم، خوردم به اسم «آزاد عندلیبی»، نه عندلیبی را بار اول بود که می‌خواندم نه آزاد را اولین بار بود که می‌شنیدم بعد از آن سال‌ها. اما پنج‌شنبه‌ی بد، یک «آقای آزاد» کم دارد، که برای خستگی در کردن روی پنجه‌ی پا بلند شود و به سقف نگاهی بیندازد.

۱۳۹۲ دی ۱۱, چهارشنبه

تقدیم به «آن بیرون»

این تجربه‌ی عجیبی است. عجیب و هرگزعادی‌نشونده. اینکه بَست بنشینی توی خانه و مثلا یک هفته، ده روز یا هر چقدر که لازم بود از خانه بیرون نروی. تحت هیچ عنوانی. قطع ارتباط با «آن بیرون» کم‌کم ساعت و روز که هیچ، فصل را هم برایت علی‌السویه می کند، آنقدر که اگر دوستی اس‌ام‌اس بزند که جایی حوالی کریمخان شب خوبی دارد و از سردی هوا بگوید، نگاهی به شوفاژ بیندازی و با خودت بگویی «امسال زمستان اصلن آنطور که باید سرد نبود» بعد بفهمی دنیا با همه‌ی بالا-پایین کردن‌های به‌ظاهر بااهمیتش چقدر زود می‌تواند فراموشت شود، همین که بنشینی توی این چهاردیواری و خودت را با کلمه و صدا سرگرم کنی، خودبه‌خود محو می‌شود، می‌رود و پشت سرش را هم نگاه نمی‌کند. گاهی صدایش از اخبار می‌آید، از «آن سرِ خانه»، کمی از انفجارها و انتحارها می‌گوید و بعد انگار که خودش هم حوصله‌اش سررفته باشد از این همه خبرِ تکراریِ بی‌خاصیت که دیگر وجدان هیچ‌کس را هیچ تکان نمی‌دهد، سریع بحث را می‌بندد و باز راهش را از تو جدا می‌کند. از تو که مصمم نشسته‌ای «این سرِ خانه» و از لابه‌لای کتاب‌ها و صداها دنبال «چیزی» می‌گردی و به‌طرز مضحکی شعله‌ی امیدت را می‌پایی.

پی‌نوشت یکـ|   این چهار خط بنا بود تقدیم شود به آفتابِ هنوز‌نیامده‌رفته‌ی دی ماه، که خوب روز را شب می‌کند و شب را وانمی‌دهد
پی‌نوشت دو|   این اتفاق در یک لحظه افتاد. در لحظه‌ی مرور «خیابان یک طرفه» والتر بنیامین که بدون دخالت دست مصادف شد با صدای جیم‌ موریسون که سال‌ها بود نشنیده بودم بگوید «کاروان مرا ببر ... » و حالا داشت به خواستِ شافلِ آی‌تیونز می‌گفت. درست در لحظه‌ای که والتربنیامین از «آن رفته‌ی دوست‌داشتنی» می‌گوید. این اگر معجزه نیست پس چیست؟ پی‌نوشت دو را بشنوید

۱۳۹۲ تیر ۶, پنجشنبه

تقدیم به مکعب

اتاق عجیب‌ترین مفهوم ساخت بشر است. آنقدر عجیب که من را، که یک شب توی خواب به خودم گفته‌بودم کم‌تر حرف‌بزن و بیشتر فکر‌کن، دوباره نشانده مقابل یک صفحه‌ی خالی و انگشت‌ها را به‌طرز دردناکی قفل کرده به صفحه‌کلید. یکی می‌نویسد و ده‌تا پاک می‌کند.
اتاق خالی‌ترین و انباشته‌ترین فضای انسانی است، چهار تا دیواری که نه بو دارند، نه صدا و نه رنگ و بی همه‌ی این‌ها قابلیتی شگفت‌انگیز دارند در جای‌دادن همه‌ی رنگ‌ها و بوها و صداهای عالم لابه‌لای درزهاشان. همین می‌شود که وقتی برای اولین بار به پنجره‌ی یک اتاق پرده آویختی و اولین میخ را بر جدارش نشاندی دیگر از دستش خلاصی نخواهی‌داشت. «اتاق» می‌شود ضمیمه‌ی یک گوشه‌ی ذهنت همان موقع که برای اولین بار روی کَفَش دراز کشیدی و صورتت را یک‌وری چسباندی به فرش و آرام فکر‌کردی و گریه. حتما هم که یادت می‌ماند تا آن سر دنیا هم که بروی دیگر نه این اتاق دورانداختنی است نه این زمزمه‌ی ناله‌مانند که از لابه‌لای آرماتورهای سقف طبقه‌ی پایین به گوش می‌رسد.
با همه‌ی این روزمره‌هاست که اتاق آرام‌آرام خودش را تبدیل به «تو» می‌کند تا یک روز چشم باز کنی و ببینی صبح‌ها اوست که پرده را کنار می‌زند، به گلدان کنار پنجره آب می‌دهد، به انتهای کوچه خیره می‌شود و به خودش قول می‌دهد فردا روز بهتری باشد.


پی‌نوشتـ|   از آن روزی که این اتاق، صورت زرد و چشم‌های خیره‌ی پروست را از آن هشت نفر هدیه گرفت، دیگر توی پوست خودش نمی‌گنجد. مدام سعی می‌کند به خاطر بیاورد همین‌ «جا» نبود که مارسل زاده شد؟ کسی توی گوشش نگفت خدا بزرگ است؟

۱۳۹۱ بهمن ۲۷, جمعه

تقدیم به نیما حسن دخت و ایده ی پرورش خرد محلی

یکـ|   تقریبا از همان اوایل تحصیل رشته‌ی معماری بود که فهمیدم آنچه مرا به وجد می‌آورد شاپینگ‌سنترهای پرزرق‌و‌برق و برج‌های حساب‌کتاب‌شده‌ی سر‌به‌فلک کشیده و ویلاهای چند‌صد‌متری با توالت‌های گل‌و‌گشاد نیست، من این شانس را داشتم که زود فهمیدم بیشتر از همه دوست دارم یک خط کوچک بکشم و سریع بسازمش و سریع‌تر واکنش اطرافیان را بسنجم. خیلی طول نکشید که بفهمم آدمِ کارهای گنده با سازه‌های به‌عقل‌جن‌نَرِس و روابط و سیرکولاسیون‌های پیچیده نیستم و بیشتر دوست دارم همه چیز در نگاه اول همان قدر زیبا و قابل‌فهم و کاربردی باشد که یک درخت زیباست و قابل‌فهم و کاربردی. البته این را هم خیلی زود فهمیدم که هرگز هیچ کس مرا به‌عنوان یک معمار حرفه‌ای نخواهد‌پذیرفت و نهایت حسابی که رویم باز می‌کنند «بچه باحالِ رویاپردازِ حرف‌گنده‌زنِ بی‌عرضه» است که هیچ نفهمیده دور‌و‌برش چه خبر است.
حالا می‌بینم رفیقی دارم چند‌صد کیلومتر دورتر از خودم که احساس می‌کنم برگردانِ خودِ معمارم است روی صحنه‌ی تئاتر. می‌نویسد، کارگردانی می‌کند، بازی می‌کند و هر‌بار با تمامِ وسواسی که توی کلمه‌ها می‌ریزد حواسش به واکنش اطرافیان هم هست. گاهی خودش را از نگاه آن‌ها می‌بیند، گاهی دستشان را می‌گیرد و با خود به صحنه می‌برد و گاهی هم بدون اینکه بگوید زیر‌نظرشان می‌گیرد.

دو|   ایده‌ی اجرای نمایش «آداب جنگی‌کردن بلدرچین‌های نر» از همان آغاز ایده‌ی جسورانه‌ای بود. نمایشنامه برای این روزهای ما بیش از حد بو داشت. نمایشنامه را که خواندم هیچ به رو نیاوردم که «چشمم آب نمی‌خورد بتوانی این را اجرا کنی پسر» و روز بازبینی اجرا جایی حوالی ولیعصر جنوبی باز هیچ به رو نیاوردم که «چشمم آب نمی خورد که تاییدت کنند» که نکردند و گروه را به خیال خودشان از تهران راندند و حواله‌ی پستی‌بلندی‌های گیلان کردند، اما جسورانه‌تر و ارزشمند‌تر از همه چیز برای من، پافشاری برای اجرای نمایش در خانه فرهنگ رشت بود. بهشت کوچکی در ساغریسازان رشت که حسرتش بدجوری به دل تهران مانده. من مخاطب عام تئاترم، نه از نظریه‌هایش سر‌در‌می‌آورم نه از متدهای اجرا و چه و چه‌اش ولی خوب می‌فهمم این اجرا و اجراهایی از‌این‌دست با آن کوچه‌های پیچ‌در‌پیچ و آن چشم‌های مشتاق چه می‌کند، خوب می‌فهمم این فتنه‌ها با روحِ به‌انزوا‌کشیده‌شده‌ی رشت چه می‌کند وقتی برای چند لحظه لاهیجان و انزلی را می‌نشاند کنار دستش و با تصویر ماهی‌ها در حوض عکس یادگاری می‌اندازد.

پی نوشت: جناب نیما حسندخت من آنقدر که لازم بود مومن نبودم، هر چند هیچ‌وقت به رو نیاوردم.